* سه تا هم اتاقی دارم. شبا می شینن برنامه ریزی مدون ِ یک ساله انجام میدن. مثلا فردا بریم استخر، پس فردا بریم اسکی روی چمن، پس اون فردا بریم سینما، پس اون یکی فردا بریم اسکی رو یخ و... بهشون گفتم قربون دستتون اگه زبونم لال وقت شد لا به لاش یه دو خط درس هم بذارید!
* با ژاله دیروز عصر دانشگاه قبلیم بودیم. بیچاره تمام هم کلاسی های مذکرش مردای 30 سال به بالان! میگه احساس می کنم دارم تو مدرسه پیرمردا درس می خونم! اینقده ساکت شده. به استادمون می گفت آخه استاد من دیگه چقدر ساکت باشم؟ دیگه چقدر خود واقعیمو بروز ندم؟ کلاسمون یه پسر خوشگل هم نداره. شوهر هم که واسم پیدا نکردی. من چه کار کنم دیگه؟ جای اینکه شیطونی کنم و درسا رو جمع کنم شب امتحان هر شب دارم درس می خونم! (بچشم خیلی فشار روشه!)
پ.ن: خلاصه براتون بگم که نرفته بهمون سه تا پروژه دادن قد خر! نمی دونید به چه هیبتی. منم دستمو زدم زیر چونه ام موندم از کدوم یکیشون شروع کنم. :S
ما را در سایت زندگی من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: sodabeh
بازدید: 214