175.روزگار

خرید بک لینک
امروز هوا کمی ابری بود ... قبلا این هوا رو اصلا دوست نداشتم اما الان واقعا لذت میبرم ...

یه حس خاصی بهم میده که دقیقا نمیدونم چیه ...

امروز خواهری منو رسوند چون باید کیسمو می آوردم ... خراب شده بود چند روز قبل بردم اداره خودش

همکارش برام درستش کرد ...

خداروشکر و گوش شیطان کر ... تولیدی خواهرم بلاخره بعد از ۵ ماه دوندگی و تلاش تونست تولید کنه ...

نگران داداشامم ... همشون یه جورایی کارشون گیر کرده ...

داداش بزرگ که بعلت نداشتن بودجه مم.لکت کارش خوابیده ... از همه بیشتر نگران این داداشمم...

خیلی خوبه ... این چند وقت اخیر سفت و سخت پیگیر و همراه خواهرم برای به راه انداختن تولیدیش بود ...

با این تولیدی داداش آخر هم مشغول میشه ... که باز خدارو شکر ...

داداش سوم و چهارم موندن چیکار کنن ... داداش چهارم در تقلای تغییر شغلشه ...

اما مونده تو چه کاری سرمایه بزاره ...

خواهرزادم که با من میانه خوبی نداره البته که من زیادی سر به سرش میزارم و ناز لوس بازیاشو نمیکشم...

از بچه لوس که بهونه الکی بگیره خوشم نیومده الانم دوست ندارم این کوچولو ناز نازو باشه ...

ولی خیلیییییییییییی دوسش دارم ...

ای بابا حدود دو هفته س نت گوشیمو وصل کردم دیگه خودمو باش خل کردم ...

برنامه تا.نگو و اسکای.پ و وی.چت و وای.بر رو نصب کردم .... باحاله ...

مشغول شدم ...

دیگه به هیچ کاری نمیرسم ...

این سه روز تعطیلی رو که مصادف با عید قربان بود در منزل به سر بردیم ...

حال و هوای تفریح و عروسی رو من یکی واقعا ندارم ...

تصمیم گرفتم تا خودم ماشین نخریدم این برنامه ها رو کمرنگ کنم ....

دیروز خواهری خونمون بود و موهای منو رو به سبک آفریقایی بافته (بافت ریزا)... خیلی باحاله کلی کیف کردم...

پریروز کمدم رو مرتب میکردم از نوستالژیهام عکس گرفتم البته زیاد نبودن ... شاید سه تا عکس ...

حوصله انتقال از موب به سیستم و از سیستم به وبلاگ رو فعلا ندارم ....


زندگی من...

ما را در سایت زندگی من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: sodabeh بازدید: 149 تاريخ: شنبه 27 مهر 1392 ساعت: 13:34

صفحه بندی