اینجا بهار خاکستریست
و ابر ؛ بوی باران نمی دهد
و لبریز است ؛ کوچه ی دیدار از سکوت
بر عشق لباس تنفر پوشانیده اند
و همچون عروسکی ؛ رقصان است
بر دست نا اهلان
دیگر پژواک نخواهد شد
صدای تیشه ی فرهاد بر بیستون
و شیرین ؛ این عجوزه ی پیر
عروس هزار داماد است .
بر قصه ی ما غصه روئیده است
و از عشق
تنها خاطره ی کمرنگی باقیست
که دیگر دلها را
نمی ل رزان د !!!
بیستم مهر ماه نود و دو
ما را در سایت زندگی من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: sodabeh
بازدید: 213