نان، جان، ایمان

خرید بک لینک

نان ، جان ، ایمان


شبی آرام، معتدل و شاد بود. در آن شب بهاری، خواهر دومم تماس گرفت و گفت که می خواهد با من که برادر بزرگ ترش هستم در مورد عقد و ازدواج نخستین فرزند پسرش مشورت و رایزنی کند. رای مرا خواست. پرسیدم خواهرزاده ام چند سال دارد؟ گفت: 22 سال. گفتم به او بگو دایی تو خودت هنوز دایه لازم داری، زن می خواهی چه کنی؟ مگر دیوانه شده؟ چرا این قدر عجله دارد؟ مگر چه شده؟ بهتر است چند سالی صبر کند تا هر دو (او و دختر مورد نظرش) بزرگ تر و پخته شوند، بعد حرفش را بزنید.

پاسخ داد که ماهها ست میان من و پدرش بحثی در مورد ازدواج پسرمان در جریان است. دختر دانش آموز، نوجوان بسیار خوب جنوبی است. خانواده اش خیراندیش اند و اسم و رسمی دارند اما قلب ما از این که فرزندمان فعلا شغلی ندارد و سرباز است، می لرزد. نظر شما ، خانواده و مردم هم برایمان مهم است. ما مخالفیم اما خودش مدتی است که خاطرخواه و عاشق شده و اصرار دارد که این وصلت سر گیرد. در خانه دَمَرو (دمر) روی زمین دراز می کشد، دست راستش را بالش سرش قرار می دهد، ایراد می گیرد که زن می خواهد و استدلال می کند که چه عیبی دارد که دختر و پسر زود ازدواج کنند؟ مگر دایی هایم و شماها که پدر و مادرم هستید، خودتان، زود و در این سن و سال ازدواج نکردید؟ راست می گوید، چه بگویم؟

به همشیره گفتم به پسرت بگو جوانان قدیم که ازدواج می کردند یک فکر بیشتر در سر نداشتند اما جوانان امروز افکار و مشکلات فراوان دارند که بی هویتی ، بیکاری، ترک تحصیل، فقدان مسکن، تورم شدید و گرانی روزافزون، ناپایداری زندگی ها و آمار بالای طلاق و جدایی ها، تنها نمونه ها و گوشه هایی از این مشکلات طاقت فرسا هستند.

خواهرم گفت: همه ی این ها گفته ایم با این همه، فکر و ذهنش پُر است از یاد دختر مدّ نظرش، چشم از او بر نمی دارد، دل از او نمی کنَد و از انتظار، آرام ندارد. حالات متفاوتی دارد، می ترسیم. گفتم : حالاتش دلایل و عللی دارد که به احساسات و عواطف جوانی مربوط می شود. با او سخن خواهم گفت.

زنگ که زدم ابتدا آهنگ و آواز پیشواز گوشی تلفن همراهش را شنیدم. "حمید عسکری" با نوای محزون گلایه آمیزی می خواند: هر چی تندتر میشی دلبسته تر میشم، وابسته تر میشم، هر روز که میگذره شکسته تر میشم. اگه تو نبودی من دلم می دادم به کی؟ اگه تو نبودی بگو من می شدم عاشق کی؟ پیام گرفتم و فهمیدم که عشق و سودای جوانی، جوانی اش را به آتش کشیده است.

خواهر زاده به سخنانم به دقت و با ادب و نزاکت گوش داد. آن سخنان، اندکی تامل و آرامش همراه داشت اما افسوس که عمر آن به پنج دقیقه هم نرسید. حس کردم تصمیم بی بازگشتش را گرفته و قلبش برای دستیابی به خوشبختی ناشی از عشق بشدت می لرزد. به تعبیر آن استاد هجرت کرده " در دیار عشق، دست تصرف معشوق در نان و جان و ایمان عاشق، گشاده است و شِکوه و سخن و اعتراض و پرسش و احتجاج برنمی دارد".

جوانان جوانند و قلب و جانشان از آتش عشق و دوستی و شادی، بی قرار است. آنان به اندازه ای پاک و ساده دل هستند که ما به حالشان غبطه می خوریم. وقتی به چهره شان نگاه می کنیم تحت تاثیر روح بی آلایش آن ها قرار می گیریم. امیدواریم زندگی شان با عشق و خوشبختی، شکوفا شود و پس از عقد و عروسی، به حکم شعور و عقل خود زندگی کنند نه به فرمان عاطفه و احساس.

***

مدتی بعد من و خانواده برای شرکت در جشن عقد خواهرزاده ام و نیز عروسی برادرزاده ام رسما دعوت شدیم. دختر برادر کوچک تر از خودم هم 2 سال پیش عقد کرده بود و ما مشابه همین ماجرایی که شرحش رفت در مورد او نیز داشتیم اما همان شد که آن ها، جوانان، خود می خواستند. اگر سرنوشت این طور خواسته، خدا آن ها را خوشبخت کند. می گویند از سرنوشت نمی توان گریخت. خدا به خواهرزاده ام پسری مثل خودش بدهد و به برادرزاده ام دختری مانند خودش.

مراسم عقد و عروسی در دهه ی نخست شهریور 92 هر کدام به مدت 2 روز و 2 شب،جداگانه، در زادگاهمان در جنوب شرقی شیراز با شادمانی برگزار شد. مکان و منزل جشن ها هم بزرگ بود و هم راحت و مناسب. بخشی از حیاط و محل مراسم و جای استقرار عروس و داماد را بخوبی آراسته بودند. درهای مکان و منازل جشن ها بر روی همه و کوچه های اطراف باز بود.

افرادی که برای شرکت در این 2 جشن آمده بودند با روزهای دیگر عادی و تعطیل، تفاوت داتشند؛ هم از حیث لباس و ظاهر و هم باطن و رفتار. آن روزهای شاد، لباس افراد هر چند معمولی بود اما ذوق و سلیقه در آن به چشم می خورد، رفتارشان هم در کمال احترام و حق شناسی بود و بر لبانشان تبسم و خنده. والدین عروس ها و دامادها نیز خوشحال و در عین حال کمی نگران به نظر می رسیدند.

نعمت و "نان" اعم از شربت و شیرینی، کیک و رانی، شام و ناهار، آب سرد و نان گرم فراوان بود. ناچیزترین و گذراترین شادی ها، نان است و ماندگارترین شادی ها شادی "جان" است که ناشی از عشق و عروسی و گوش دادن به آهنگ آرام و تند موسیقی و دیدن رقص جوانان و همراهی با آنان است .

بهترین بخش های عقد و عروسی دو چیز بود که "جان" را نوازش می داد: الف – نوای دوست داشتنی "نی انبان" که جوان سیه چرده ی فارسی آن را با دمیدن نفس داغ خویش در چوب خشکی و پوست خشکی، ایجاد می کرد و فضا و هوا را دل انگیز می نمود. خشک سیم خشک چوب خشک پوست – از کجا می آید این آوای دوست؟ نوای نی انبان، قلب ها را سرشار از شادی می کرد و ذهن ها را دچار شیدایی می نمود. از قرار معلوم، طبیعت، نوازنده ی نی انبان را از استعداد هنر و نواختن موسیقی اصیل، محروم نکرده بود.

ب – رقص متنوع و زیبای جوانان بویژه بستگان عروس که به وجد آمده و سرگرم شده بودند. گویی اراده و نیرویی باطنی آنان را به پیش می راند وحرکاتشان را هدایت می کرد. شور و شوقی دلپذیر آن ها را می سوزاند. طبعی آزاد و اراده ای قوی و فعالیتی خستگی ناپذیر داشتند.

جوانان که می رقصیدند انگار تیشه به ریشه ی خودپرستی خود زده بودند و گویی چشمه ی شادی در "جان" و دلشان جوشیدن گرفته بود. آنان این نکته را فهمیده بودند که فکر "گذشته" را کردن فایده ای ندارد، راجع به "آینده" هم نمی ارزد که سر ِ خود را به درد آوریم، پس خیام وار باید به حال و "آن و لحظه ی شاد" روی خوش نشان داد و لذت حیات را چشید.

حقیقت آن است که شادی های کوچک و بزرگی هست که برای ما ، برای انسان، آفریده شده است و باید از مواهب حیات بهره گرفت. ای کاش در جامعه ی ما شادی ها بر رنج ها چیره شود و با دادن سهم جسم و جان، آزادی روح و روان را جستجو کنیم.

عده ی زیادی هم تماشاگر بودند و نمی رقصیدند و جواب نوا و آواز نمی دادند. نگاهشان همچون نگاه کسانی که دیگر هیچ انتظاری از زندگی ندارند، گنگ و مبهم بود. بعضی نیز اساسا در جشن و شادی حضور نیافته بودند، حتی برخی از آن ها که از پیش دعوت هم شده بودند. شاید فکر می کردند که صدای موسیقی و نوای نی انبان و آواز و رقص جوانان، می تواند "ایمان" آنان را متزلزل کند.

این گروه که بیشتر پیر و میان سال اند باور ندارند که شادی و آزادی، جامعه و جهان را نجات خواهد داد. آن ها می دانند چگونه رنج و غم خود و جامعه را تداوم بخشند اما نمی دانند چگونه لذت ها و شادی ها را بیشتر کنند. جوانان این دسته آدم ها را به "سنتی بودن" و خودخواهی متهم می کنند و این ها جوانان را به "متجدد بودن" و نادانی . سنتی ها نوعا شرکت در مراسم شاد و عروسی و شنیدن صدای اُرگ و نی انبان را از جنس غفلت، گناه و منافی ایمان می دانند.

امروزه عده ی زیادی دیگر ایمان درستی ندارند حتی آنان که به نی انبان گوش نمی دهند و نمی رقصند. امروزه تعداد افراد بی ایمان، بخصوص در کشورهای اسلامی که در حال جنگ داخلی اند، از همه وقت بیش تر و آزادی از قید و بند خداوند برای آن ها آسان تر شده است. زیرا این ها با نام و یاد خدا آدم می کشند و در مسیر نسل کشی به انواع حیله ها و سلاح ها از جمله سلاح شیمیایی متوسل می شوند و سپس نماز می خوانند و دعا می کنند برای آمرزش خود! شاید سنگینی بار گناه این گروه از مسلمانان، پنجاه بار بیشتر از جوانانی باشد که در عروسی ها شادند.

بیستم مهر ماه 92


زندگی من...

ما را در سایت زندگی من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: sodabeh بازدید: 121 تاريخ: شنبه 20 مهر 1392 ساعت: 12:18

صفحه بندی