تو نشستی خجلون روی مبل مخملون منم اونجا بغل گرامافون
تو بودی سرد و خموش من وجودم پرخروش گاه گاهی با نگاهی به نگاهت عطش شعله یک عشق بزرگ در نگاهم می سوخت
تو نمی دیدی اونو؟
من از اون لب های اَنّابی تو وقتی که حرف میزدی خواهش و نیاز یک بوسه رو کاشف می شدم
و صدای انفجار قلب من به تو می گفت در این لحظه خوب فلونی دوست دارم عاشقتم تو اگه عَذرایی من وامقتم
تو نمی شنیدی اونو؟
و تو آغازگر دلهره ها... و تو عصیانگر این وسوسه ها... تو اطاق همه تو فکر شب و من و تو ، تو فکر هم نگو باور ندارم
تو رو در سر ندارم بین ما غرورمون دلشکنی ها کرده می دونم که توی قلب تو غوغاست گر چه نگاهت با ما سرده تو مثه مجنون هر قصهء پر حادثه ای که جَوونای تو قصه بغچه بدوش کفش آهن پوشیدن دنبالتن دخترای حادثه دشمنتن همه دل های شکسته دنبال مرهمتن
توی دژ های بلندِ مرگ و میر دیبه و غلام سیاهِ سر به زیر تو جام جهان نماشون می بینن که تو رو آدما می خوان بگیرن
دیبه دندوناش بلند دُمِش کمند با غلام های سیاه سوار اسبای رعدشون میشن که طلسمت بکنن
اما تو مال منی عزیز من هر جا که بخوای بری باهات میام جنگ دیبه رو بگی تنها می رم کفش آهن می پوشم
دخترای حادثه دشمنتن؟ گیساشون رو می برم غلاما طلسم من میشم دیگه
اما ، بعدش ، می میرم اینه رسم زمونه آدمی نمی مونه حاصل مشقتاشو ببینه