آناء

خرید بک لینک

گل سرخ کنار راه مرا به خویش واداشته است.رخصت چشم برداشتن به من نمی دهد.پایم به سنگی می گیرد و نقش زمین می شوم.دیگر رمق بلند شدن هم ندارم.اگر نایی هم بود،دیگر روی برخاستن ندارم.من باز هم زمین خوردم.

از این زمین خوردن های مکرر خسته شده ام.هر چند هربار دستم را گرفته ای و با نگاه مهربانت جانی دوباره به پاهایم داده ای؛اما کاش این بار دستم را می گرفتی و مرا پا به پای خود می بردی؛نه،کاش دستم را محکم در دستانت می فشردی و مرا با خویش کشان کشان می بردی که راه پر است از دلفریب هایی که حتی اگر چشم خویش را برآن ها ببندم،دلم از آن ها جدا نمی شود.

آری،کاش این گونه مرا با خود همراه می ساختی.اما چه گزیری است از این اختیار که قرار است من به پای خود به طوافت بیایم که مثل تو مثل کعبه است؛باید به سویت آمد نه آن که توقع آمدن تو را داشت.[1]

هر چند قدم می زنم؛اما خوابی چشمانم را ربوده که بایست منت کش تک تک این سنگ ها شوم که مرا به خود آورند.

این قرص نور با سیر وسفر خویش در آسمان به دنبال چیست؟این که خواب را در ساعات ندیدنش مهمان چشمانی کند که عمری است باز نشده اند؟خدای او چرا او را این گونه سرگردان من کرده است؟

هنوز درگیر خودم هستم و حتی اندیشه برخاستنی دوباره به ذهنم نیامده است.خسته ام.یعنی هیچ کس به فکر من نیست؟!

در همین حال و هوایم که سرانگشتان ناز باران را بر صورتم حس می کنم.آیا این اشک های توست که بر غریبی و زمین گیری من چکیده است؟ این باران با این خاک چه کار دارد نمی دانم.شاید می خواهد گلی نو بسازد و منی دوباره بیافریند.

این ترحم و لطف آسمان،چون رعدی بهاری پاره پاره عضوهای مرا می لرزاند و اشک را از چشمانم سرازیر می کند.تکانی به خود می دهم و برمی خیزم.

لحظه های بارانی،لحظه هایی که ثانیه شمار آسمان تک تک ثانیه هایش را رقم می زند،تاریکی شب و طلوع خورشید صبح در پی چیزی اند.شب نمی اید تا مرا به خواب ببرد؛او آمده است تا خواب را از چشمانم جدا سازد.نه تنها هر شب و روز که هر تیک ساعت زنگ بیدارباشی است و مبدأی برای آغازی نو.

و من که خویش را گم کرده ام و به دنبال نشانی از خویش کوچه کوچه زندگی ام را گشته ام،با تو نشانی از خویش می یابم ؛که تو نه تنها نشانی من که نشانی آفرینشی .آفرینشی که برای نمایش تو پا به هستی گذارد.یاد تو در لحظه لحظه زندگی ام ،به واقع مکان یابی خودم است در مسیری که از تو و به تو می گذرد.

آقا!من تسلیم شما هستم،لحظه هایم را از هوای خود پر کن که خیلی ها برای تسخیر این دل کوچک برنامه دارند.

گاه از خود تعجب می کنم که چه ادعاهای گزافی دارم، من که کارنامه ای دارم پر از تجدیدی.اما یک سخن دارم و آن این که:سزای هر گناه من ،سزای هر اندیشه خطای من،نه دوزخ و نه محروم شدن از حوری و سیب،که یک قدم دور شدن از توست؛ و من فرسنگ ها این سزا را دیده ام.

من به اندازه خود،سزای کرده هایم را دیده ام،بیش از این مرا از خویش محروم نکن.

با آمدن سپیده من هم چو گرد و غبارهای افق به زیارت خورشید می روم تا من نیز چو ان ها گر بگیرم و سرخ شوم.لب به تسبیح می گشایم تا خدا مرا چو تو از همه چیز غیر خویش پاک و منزه کند.

و با غروب هر روز مانند زمین از خجالت سرخ می شوم،از ساعت هایی که بی یاد تود گذشت؛روزی که حقیقتش تو بودی و تنها هدف آمدنش دادن نشانی از تو.[2]

هر یک از ما به اندازه ای ارزش دارد که با تو رقم می خورد که آن به آنش را بندگی او پر می کند.پس محک من ،در هر ثانیه با تو یا بی تو بودن است و بودن در آن جایی که تو می خواهی باشم. که انسان بودن من این گونه معنا می شود.به میزان گام هایی که به سوی هدف دادار از آفرینش خویش برداشته ام و تو آن آرمان بلند هستی، هستی.(بنفسی أنت أمنیة شائق یتمنی)[3]

فهم مداومت بر این سلام ،مرا به آن جا خواهد رساند که در فراق ولی خدا چون تو صبح و شام بگریم و آمدن تو را از خدا بخواهم و هر زمان را با تنفس به هوای تو سپری کنم،زمانی که تو جلودار آن هستی که شما صاحب الزمانید.



مثل الإمام مثل الکعبة تؤتی و لا تأتی به[1]

و ذکّر هم بأیام الله[2]

دعای ندبه[3]


زندگی من...

ما را در سایت زندگی من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: sodabeh بازدید: 125 تاريخ: شنبه 13 مهر 1392 ساعت: 19:18

صفحه بندی